از علی
"تزول الجبال و لاتزل، عض علی
ناجذک، اعر الله جمجمتک. تد فی الارض قدمک، ارم ببصرک اقصی القوم و غض بصرک
و اعلم ان النصر من عند الله سبحانه."
"اگر کوه ها از جای خود کنده
شوند، تو بر جای خود استوار باش. دندان ها را بر هم بفشار. کاسه سرت را به
خدا عاریت ده. گام های خود را بر زمین میخکوب کن. پیوسته به آخر لشکر بنگر
(تا آن جا پیشروی کن) و چشم خود را بپوش وبدان که پیروزی از جانب خدای
سبحان است."
نقل از کتاب "فروغ ابدیت" استاد "جعفر سبحانی"
از علی
و فرمود ( ع ) : در گذشته مرا برادرى بود كه در راه خدا
برادریم مى نمود
و خردى دنی...ا در دیده اش وى را در چشم من بزرگ مى داشت و شكم بر او سلطه اى
نداشت ، پس آنچه نمى یافت آرزو نمى كرد و آنچه را مى یافت فراوان به كار نمى برد
بیشتر روزهایش را خاموش مى ماند و اگر سخن مى گفت دیگر سخنوران را میدان سخن نبود
و تشنگى پرسندگان را فرو مى نشاند. افتاده بود و در دیده ها ناتوان، و به هنگام
كار چون شیر بیشه و مار بیابان. تا نزد قاضى نمى رفت حجّت نمىآورد و كسى را كه
عذرى داشت سرزنش نمى نمود تا عذرش را مى شنود. از درد شكوه نمى نمود مگر آنگاه كه
بهبود یافته بود. آنچه را مى كرد مى گفت و بدانچه نمى كرد دهان نمىگشود . اگر با
او جدال مى كردند خاموشى مى گزید و اگر در گفتار بر او پیروز مى شدند در خاموشى
مغلوب نمى گردید. بر آنچه مى شنود حریصتر بود تا آنچه گوید ، و گاهى كه او را دو
كار پیش مى آمد مى نگریست كه كدام به خواهش نفس نزدیكتر است تا راه مخالف آن را
پوید
بر شما باد چنین خصلتها را یافتن و در به دست آوردنش بر یكدیگر پیشى گرفتن و اگر
نتوانستید بدانید كه اندك را به دست آوردن بهتر تا همه را واگذاردن
کلمات قصار نهج البلاغه 289
وَ قَالَ ع كَانَ لِی فِیمَا مَضَى أَخٌ فِی اَللَّهِ
وَ كَانَ یُعْظِمُهُ فِی عَیْنِی صِغَرُ اَلدُّنْیَا فِی عَیْنِهِ وَ كَانَ
خَارِجاً مِنْ سُلْطَانِ بَطْنِهِ فَلاَ یَشْتَهِی مَا لاَ یَجِدُ وَ لاَ یُكْثِرُ
إِذَا وَجَدَ وَ كَانَ أَكْثَرَ دَهْرِهِ صَامِتاً فَإِنْ قَالَ بَذَّ
اَلْقَائِلِینَ وَ نَقَعَ غَلِیلَ اَلسَّائِلِینَ وَ كَانَ ضَعِیفاً مُسْتَضْعَفاً
فَإِنْ جَاءَ اَلْجِدُّ فَهُوَ لَیْثُ غَابٍ وَ صِلُّ وَادٍ لاَ یُدْلِی بِحُجَّةٍ
حَتَّى یَأْتِیَ قَاضِیاً وَ كَانَ لاَ یَلُومُ أَحَداً عَلَى مَا یَجِدُ
اَلْعُذْرَ فِی مِثْلِهِ حَتَّى یَسْمَعَ اِعْتِذَارَهُ وَ كَانَ لاَ یَشْكُو
وَجَعاً إِلاَّ عِنْدَ بُرْئِهِ وَ كَانَ یَقُولُ مَا یَفْعَلُ وَ لاَ یَقُولُ مَا
لاَ یَفْعَلُ وَ كَانَ إِذَا غُلِبَ عَلَى اَلْكَلاَمِ لَمْ یُغْلَبْ عَلَى
اَلسُّكُوتِ وَ كَانَ عَلَى مَا یَسْمَعُ أَحْرَصَ مِنْهُ عَلَى أَنْ یَتَكَلَّمَ
وَ كَانَ إِذَا بَدَهَهُ أَمْرَانِ یَنْظُرُ أَیُّهُمَا أَقْرَبُ إِلَى اَلْهَوَى
فَیُخَالِفُهُ
فَعَلَیْكُمْ بِهَذِهِ اَلْخَلاَئِقِ فَالْزَمُوهَا وَ تَنَافَسُوا فِیهَا فَإِنْ
لَمْ تَسْتَطِیعُوهَا فَاعْلَمُوا أَنَّ أَخْذَ اَلْقَلِیلِ خَیْرٌ مِنْ تَرْكِ
اَلْكَثِیرِ
من کتاب نهج البلاغه - کلمات قصار 289See More
شبی آرام چون دریا بی جنبش
آموزش لیسنینگ ! انگلیسی
http://www.mediafire.com/?
30 october
نامه های بلوغ اثر استاد علی صفایی حائری عین.صاد
از کتاب نامه های بلوغ....... این نعمتها به خاطر ارزش و بهایشان، مورد هجوم شیاطین هستند و وسوسه ها و موانع در آنها بسیار است و انحرافها و اشتباه ها و اختلاف ها هم بسیار؛ كه شیطان به اندازهى ارزش نعمتها، در آنها وسوسه دارد و تو مىتوانى در هر كارى از مقدار وسوسهى شیطان، ارزش و اهمیت آن را حدس بزنى؛ كه من تجربه كردهام و شاهد این وسوسهها بودهام و دیدهام، چه بسیار كسانى كه از راه بازگشتند و نور چشم شیطان شدند. و باز هم دیدهام كه پس از برگشت ، حتّى در دنیاىشان حاصلى به دست نیاوردند و به جایى نرسیدند؛ " وَكانَ عاقِبَةُ أَمْرِها خُسْراً " .ص۱۳-۱۲
.... من امیدوارم تو فرزند همّت خود باشى، كه به پدرانت نیاز نباشد و فرزندانت به تو افتخار كنند؛ كه آن حكیم (سقراط) در جواب شماتت آن دشمن - كه او را به پدرش سرزنش كرده بود - گفت: تو به پدرانت افتخار مىكنى؛ اما من، فرزندانم به من افتخار خواهند كرد. تو پایان افتخارات گذشته هستى و من آغاز فردا...ص۱۶
.... تو یك بار از مادر متولّد شدى و این بار باید از خودت بیرون بیایى؛ از نَفس، از غریزهها، از عادتها متولّد شوى؛ كه عیسى مىگفت:" لا یَلِجُ فِى الْمَلَكُوتِ مَنْ لایُولَدُ مَرَّتینِ"؛كسى كه دو بار متولّد نشود، به ملكوت خدا راهى ندارد. و پس از این تولّد، باید تولید كنى و زاد و ولد كنى كه تنها نمانى و در تنهایى هم مأنوس باشى.ص۱۷
....تمامى هستى، معجزهاى است كه ما با آن مأنوس شدهایم و تمام معجزات، طبیعتهایى است كه هنوز با آنها آشنا و مانوس نشدهایم. طبیعت، معجزهى مأنوس و معجزه، طبیعتِ مجهول و نامأنوس است. با این توضیح، در برابر شبههها مىتوانى مقاوم و مهاجم باشى.ص۲۲
.... چرا خودت را براى اینهایى كه براى تو بودهاند، فدا كردهاى. و چرا از صبح تا شام، به خاطر آدمهایى مثل خودت و یا دنیایى پایینتر از خودت، دویدهاى.
انسان با مقایسهى محرّكها با خودش، از بند آنها آزاد مىشود و بتهایش را مىشكند. و خودشناسى؛ یعنى اینكه تو با این استعداد و امكان، چرا به خاطر دنیاى بىجان و یا آدمها و فرعونها و طاغوتهایى كه مثل تو هستند، سوختهاى و ساختهاى. تو خودت را با تأثیرى كه از هر چیز احساس مىكنى، اندازه بگیر و مقایسه كن، كه این چیز، ارزش این تأثیر را داشته و یا جهل و غفلت تو، او را بزرگ كرده است.ص۲۳-۲۲
... پسرم محمّد! اگر تمامى آنچه را كه همهى آدمها در طول تاریخ بهدست آوردهاند و اگر تمامى ثروت و قدرت و رفاه و لذّتِ تمامى آنها را، تو به تنهایى صاحب شوى، بدان، این همه از تو كوچكتر و بىارزشتر است، كه تو یك لحظهات را براى آن فدا كنى. اینها همه، براى تو و بهخاطر تو بودهاند و سزاوار نیست كه تو عمر خودت و وجود خودت را براى آنها بگذارى. ص۲۳
....تمامى هستى به تو منتهى مىشود و تو باید به خداى هستى منتهى شوى:" اِنَّ اِلى رَبَّكَ الْمُنْتَهى " ؛ كه این آیه درخور تأمل بسیار است.
بابا! در این نكته تأمل كن، ببین در برابر آنچه بهدست مىآورى، چه از دست مىدهى. در این محاسبه، خودت را در نظر بگیر. تمام باخت ما از اینجاست كه خودمان را به حساب نمىآوریم! فقط حساب مىكنیم چه بهدست آوردهایم و نمىبینیم چه از دست دادهایم.ص۲۳
.....كسى كه این تأمل را كامل كند، از دنیا خارج مىشود، پیش از آنكه از آن خارج شده باشد كه:" مُوتُوا قَبْل اَنْ تَمُوتُوا "، سفارش رسول است. و این چنین وجودى، اگر در دنیا داخل شود، اسیر نمىشود كه امیر است و حاكم است.ص۲۴
.... ایمان به قدر انسان و ارزش او، او را به سوى خدا مىكشاند و ضرورت خدا از ضرورت آب و هوا براى تو محسوستر مىشود. و ایمان به غیب، براى تو كه شهود عالم، دلت را پر نكرده و ایمان به روز دیگر، كه به امروز قانع نیستى و ایمان به وحى، به دنبال مىآیند. انسان با شناخت قدر و استعدادهاى خود، به مقدار استمرار و ادامهى خود و به جهان دیگر روى مىآورد. همانطور كه از استعدادهاى اضافى بچه در رحم مادر، مىتوان به استمرار او و جهان دیگر راه یافت. و در این مجموعهى عظیم هستى است، كه انسان با هدف بالاتر از وجود خویش و جهت عالىتر، به رسول و ولىروى مىآورد. این دو نكته، جایگاه انسانى كه در تمامى هستى مطرح است، نه در یك كشور؛ و با هدف بالاتر از خود همراه است، نه لذّت و قدرت و رفاه. آن جایگاه و این هدف، نیاز به حكومت و رهبرى رسول و امام معصوم را نشان مىدهد. كسانى كه خود را از دست مىدهند، هیچ ایمانى نخواهند داشت: "اَلَّذینَ خَسِرُوا اَنْفُسَهُم فَهُمْ لا یُؤمِنون"؛ هیچگونه ایمانى نه به اللّه، نه به غیب، نه به یوم الاخر و نه به وحى؛ كه تمامى این ایمانها در گرو ایمان به قدر انسان و در گرو شناخت انسان از خویش است. كسى كه خودش را باور نكرده، مثل انسانى مىماند كه به روزى پنج ریال قانع است و خیال مىكند كه شقّالقمر كرده اما همین كه ارزش خودش را فهمید، مىبینى كه آرام نمىگیرد، حتّى هجرت مىكند و به آنجایى روى مىآورد كه حقوقش را بگیرد.ص۲۶-۲۵
....در راه دراز انسان، مَركب معرفت و آگاهى؛ و محبّت و عشق؛ و عمل و اقدام، مادام كه در سرزمین رنجها و بلاءها مبتلا نشوند و به عجز نرسند، به اعتصام و توسّل نمىرسند. و همین است كه آفتها، در كمین مَركبهاست. آفتِ جهل و غفلت و كفر و كفران و شكّ و وسواس، براى معرفت؛ و آفت جلوههاى دنیا و ترس و غرور و یأس براى عشق و محبت؛ و آفت عُجب و كبر و حرص و حسد و بخل و فساد براى عمل؛ همیشه در كمین هستند. و بىجهت نیست كه امام حسین در دعاى عرفه مىخواهد: "اَوْقِفنى عَلى مَراكِزِ اِضْطِرارى"؛ خدایا مرا به مركزها و ریشههاى اضطرار و بیچارگیم واقف كن؛ كه این اضطرار و این توسّل و تضرّع و اعتصام و چنگ زدن، باعث عصمت و نجات تو از آفتهاست و همراه معرفت و ایمان و تقوا، مىتواند حتّى هنگام عجز، تو را راه ببرد.ص۲۷
.... این نكته را همین جا بگویم، كه عوامل راحتى من در كنار رنجها و فشارها، چند چیز است؛ یكى همین تضرّع و اتّصال، آنهم بدون توقّع اجابت و انتظار برآورده شدن دعا. و دیگرى محبّت و خدمت مختصر به پدر و مادر و سومى، همین رفت و آمدها و بدون تكلّف و فشار برخورد كردن، كه این هر سه، عامل مؤثرى در راحتى و یُسر زندگى من بودهاند.
خدا اراده كرده و مىخواهد كه ما راحت باشیم؛ "یُریدُاللّهُ بِكُمُ الْیُسْرَ". و این یُسر، یُسر وجود ماست، نه یُسر كارها وامور؛ چون كارها براى كسانى راحت مىشود كه وجودشان راحت شده باشد. فراغت براى كسانى است كه به وسعت قلب و سعهى صدر رسیده باشند. انشاء الله آقاى... یا بقیهى دوستان، در این زمینه تو را كمك مىكنند و تفسیر سورهى اَلَمْ نَشْرَح را برایت مىآورند تا اگر با وسعت قلب، به فراغتى رسیدى، به كارها و سختىها مشغول بشوى، كه: "اِذا فَرَغْتَ فَانْصَب".
اینگونه، سختىها راحت هستند و مَعَ الْعُسْرِ، یُسر وجود دارد.
زندگى سخت نیست، اگر بتوانیم با سختىها راحت باشیم و از رنجها بهره برداریم. و این همان جملهى كوتاه است كه در تفسیر سورهى كوثر آمده: موقعیتها مهم نیستند و شرایط مهم نیستند؛ وضعیت ما و طرز برخورد ما، اهمیت دارد؛ چون برخورد خوب، مىتواند در شرایط بد، كارگشا باشد.ص۲۸-۲۷
....ما با این جهان بیرون، دو نوع رابطه داریم؛ هم مىخواهیم آن را بشناسیم و هم از آن خوشحال و یا رنجور مىشویم. این رابطهى عاطفى، در بحث ارزش به تو كمك مىكند؛ چون تأثیرپذیرى و رنج و شادى تو، نشان دهندهى قدر و درجهى وجودى توست و باید محاكمه شود كه چرا این طبیعت را نگه داشتهام، كه از فلان حرف، فلان عمل و فلان برخورد، خوشحال و یا ناراحت بشوم. من مىتوانم با دگرگون كردن توقّعها، تحمّلهایم را زیاد كنم.ص۳۰
....تو خدایى را مىبینى كه آگاه و مهربان است. به تو و هستى آگاهى دارد و به همهى خلق مهربان است. اگر آنها را نمىخواست، نمىآفرید. آیا این مهربان آگاه، تو را با غریزه و فكر و علم و عقل و وجدان رها مىكند و در رابطههاى تو و جهان، حكمى و دستورى نمى دهد؟
نكته همین است كه حجّت باطنى و عقل ما و غریزه و علم ما و وجدان ما، نمىتوانند عهدهدار ما باشند. ما در نظام زندگى مىكنیم و در این نظام جهانى كه علم شاهد آن است، نمىتوان بىضابطه حركت كرد. كوچكترین حركت و عمل ما، به دستور و برنامهاى نیاز دارد كه با وجود ما و با ساخت و بافت جهان هماهنگ باشد. خدا انسان را رها نمىكند و با حجّت وحى، به عقل او كمك مىنماید؛ چون علم ما محدود است و غریزهى ما ناقص و آزاد و وجدان ما محكوم محیط و عادت و غریزه. ما با تمام هستى رابطه داریم و در این رابطه، او ضابطهها را همراه رسول فرستاده و پیش از آنكه انسان گرفتار شود، چراغ راهش را آورده است.
بر خلاف آنچه در تاریخ مىنویسند، انسان با آموزش و آگاهى پا در خاك گذاشته، نه آنكه عریان به دنبال خوراك و لباس و آتش و ابزار راه افتاده باشد و به صنایع و علوم امروز رسیده باشد؛ كه این همه علوم و صنایع، هنوز براى كوچكترین حركتهاى ما، نورى ندارد؛ كه هنوز تمامى روابط را نمىشناسند.
آدم، همراه آموزش و تعلیم، پا بر روى خاك مىگذاشته. و وحى، به علم و غریزهى انسان راه مىدهد و فلسفه و عرفان و علم را، جهت مىدهد.
یكى از شكلهاى التقاط، این است كه بخواهى با فلسفه و عرفان و علم، به مذهب كمك كنى؛ در حالى كه مذهب آمده تا كسرىهاى اینها را تأمین كند و به مغز و قلب و تجربهى انسان، فضا و زاویهاى بدهد، كه بتواند هستى را آنگونه كه هست، دریابد.
پسرم، محمّد! تو باید میان فلسفهى اسلامى و فلسفهى مسلمین؛ و عرفان اسلامى و عرفان مسلمین، تفكیك كنى و اینها را با یكدیگر گم نكنى.
آنچه احتیاج به رسول و امام را مطرح مىكند، همین ارتباط وسیع انسان و همین جایگاه گستردهى او در هستى و استمرار او تا بىنهایت است. آنچه باعث مىشود كه شیعه به مسألهى امامت معتقد شود و این نوع حكومت را مطرح كند، یك مسألهى تاریخى و عاطفى نیست؛ كه با هدف رشد و جایگاه انسان در جهان، تو حاكمى مىخواهى كه به تمامى هستى آگاه باشد و از تمام كششها آزاد. و این آگاهى و آزادى، معیارى را مطرح مىكند كه عصمت نام دارد. آنچه باعث مىشود كه تو حتّى عُمَر را كنار بگذارى، همین هدف حكومتى و این تلقّى از جایگاه انسان در جهان است. مردم نمىتوانند خلیفهى خدا و رسول را معین كنند. همانطور كه رسالت به اختیار مردم نبود، امامت هم به اختیار آنها نیست. آنها به دلها آگاهى ندارند و از فردا بىخبرند. و این خداست كه با توجّه به عامل امتحان و آزمایش، رسولان و امامان را انتخاب مىكند. نه اینكه هركس پیامبر خودش باشد و نه آنكه بدون پیامبر، وحى را و كتاب را به دست بیاورند؛ كه وحى، مفسّر مىخواهد و انسان، امتحان و آزمایش. و این است كه با معیار عصمت، رسول و امام انتخاب مىشوند و این عصمت از كششها و جذبههاى دنیا، معیار و میزان شیعه در امامت و طرح حكومت است. و همین معیار، مسألهى امام عصر و حجّت قائم را توجیه مىكند و انتظار را مطرح مىسازد؛ كه در هنگام غیبت، اگر مردم حكومت ولى فقیه را پذیرفتند، بر اوست كه تلقّى انسانها را عوض كند و هدفحكومت و جایگاه انسان در جهان را مطرح سازد تا خیال نكنند كه جامعهى انسانى یك دامپرورى بزرگ است و به نان و مسكن دلخوش نشوند. و در انتظار معصوم، به روحیه و فكر و برنامه و عمل خویش سامان دهند و در دشمن نفوذ كنند كه انتظار و تقیّه، مقدّمهى قیام است.ص۳۶-۳۴
کتاب نامه های بلوغ اثر استاد علی صفایی (ره)عین.صاد را از اینجا دانلود کنید.
مسابقات قران دانشجویان
شبی بنشین تو با قرآن که گویی صفا بخش دل شیداست قـرآن
برگزاری مسابقات قران دانشجویان، از جمله برنامههای دیرپایی است كه در حوزه ترویج فعالیتهای دینی و قرآنی در محافل دانشگاهی و علمی و به منظور فراهم آوردن زمینهای جهت انس بیش از پیش دانشجویان با مصحف شریف و انسانساز قرآن كریم و مفاهیم بلند و تعالی بخش آن و نیز نشر و بسط فضای معنوی و شمیم عطرآگین قرآن در محیط دانشگاهی مورد اهتمام متصدیان و مسئولین فرهنگی بوده است. با حول و قوه الهی نخستین جشنواره ی قرآنی اتحادیه انجمنهای اسلامی دانشجویان در اروپا توسط کمیته ی قرآن و عترت اتحادیه در مهر ماه 1389 در رشته های قرائت و ترتیل و مفاهیم قرآن و مقاله نویسی و رشته ی اذان برگزار میگردد.
اهداف:
1- ارتقای سطح فرهنگ قرآنی و اسلامی و اعتلای اخلاق و ایمان دینی در بین دانشجویان شاغل به تحصیل در اروپا
2- تقویت و توسعه فضای معنوی و قرآنی در انجمنهای اسلامی دانشجویان در اروپا.
3- ارج گذاری به فعالیتهای قرآنی و تشویق نخبگان قرآنی در اروپا.
4- شناسایی یاران قرآنی در انجمن های مختلف در اروپا و سازماندهی و حمایت از طرح های ارزشمند قرآنی.
رشتههای جشنواره:
رشته های قرائت ، ترتیل، مفاهیم قرآن، مقاله نویسی، اذان
زمان ثبت نام :
از تاریخ 2010/10/07 تا 2010/10/17
از نادر ابراهیمی
مرثیه ای برای قرآن و حوزه
مرثیه ای برای قرآن و حوزه
از حکیم متاله، آیت الله عبدالله جوادی آملی

اشاره
مفسر و استاد بزرگ قرآن، آیت الله عبدالله جوادی آملی، بیانات مهم و ارزشمند و در عین حال، متواضعانه ای را در جمع اساتید حوزه علمیه، ایراد کرده اند که اکنون در آستانه رمضان ماه نزول قرآن، متن منقح شده بیانات این مفسر گرامی را که در «رثای قرآن و جای خالی آن در علوم حوزوی» است به مخاطبان گرامی تقدیم می کنیم.
بسم الله الرحمن الرحیم
[علوم حوزوی ما با قرآن مرتبط نیست]
حوزه ی پر برکت قم الان محو کمالات قرآن و عترت است، پس ما اگر گفتیم حدیث ثقلین میراث گرامی و گرانبهای رسول مکرم (علیه و علی آله آلاف التهیه و الثنا) است، باید بگوییم «حسبنا القرآن و العترة». اگر دیگری گفت «حسبنا القرآن» آفت دید و اگر ما خدای ناکرده بگوییم «حسبنا العترة» آفت داریم.
ولی متأسفانه وضع علوم حوزوی ما علومی نیست که با قرآن مرتبط باشد، گرچه فقه، کار گشای جامعه هست؛ ولی علم وزین و استدلالی و سنگین، همان علم فن شریف اصول است.
بارها به عرض عزیزان رسید اینکه ممکن است کسی در تمام مدت عمر قرآن را ندیده باشد و در اصول، مجتهد مطلق باشد، فقط بداند قرآنی نازل شده است و حجت است؛ همین! یعنی اگر در تمام مدت عمر قرآن را ندیده باشد می تواند خرّیت فن اصول باشد؛ زیرا این علم، علمی نیست که به قرآن کار داشته باشد.
مثلاً جلد اول کفایه، به هیچ آیه ای استدلال نشده، مطلبی در جلد اول کفایه نیست که به قرآن تکیه کرده باشد، نه مباحث الفاظش از بحث مجمل و مبین ، نه مباحث مشتقش، نه مسایل مربوط به اوامر و نواهی اش، نه مسائل مربوط به مطلق و مقید و مجمل و مبین و ناسخ و منسوخ و مفهوم و منطوق و امثال ذالک.
عناصر محوری این جلد اول کفایه دو جزء است؛ یکی عقلایی و دیگری عقلانی. بنای عقلا بر این است که در ادبیات و وضع و تراتب و اشتراک لفظی و اشتراک معنوی و استعمال لفظ در اکثر معنا و امثال آن، ترکب و بساطت مشتق و امر دلالت بر وجوب دارد یا نه؟ و دلالت دارد یا نه؟ و امر به شی مقتضی نهی از ضد است یا نه؟ نهی مفید تکرار است یا نه؟ مطلق را باید با مقید جمع کرد و عام را باید با خاص جمع کرد و مفهوم یعنی چه؟ منطوق یعنی چه؟ ... یعنی تا آخر جلد اول کفایه نه به روایت متکی است نه به آیه.
بنای عقلا بر همین است؛ عقلانیت پشتوانه این عقلا نیست؛ می گوییم شارع مقدس با همین ادبیات معامله کرده و دیده و امضاء کرده و رد نکرده و لو به سکوت. آن عقلانیت پشتوانه این عقلایی این مسائل را سامان می دهد.
اما جلد دوم کفایه که مطالبش دشوارتر، پیچیده تر و عملی تر از جلد اول است، در تمام این بخش ها فقط دو آیه است برای رد کردن. چون همه محققین بر این باورند که حجیت خبر واحد به آیه نباء و نَفر، متکی نیست و حجیت خبر واحد را باید از جای دیگر بدست آورد. پس فقط دو آیه است برای رد کردن و بقیه هم بنای عقلا است یا چند روایت؛ یا «لاتنقض الیقین...» است یا «رفع عن امتی...» یا برائت عقلی و نقلی.
بنا بر این اگر کسی در تمام مدت عمر قرآن را ندیده باشد می تواند خِرّیت فن اصول باشد و چنین علمی دوام نخواهد داشت و چنین حوزه ای مورد تأیید صاحب اصیل و اصلی اش نخواهد بود!
باید کاری کرد که جهانی باشد . کار جهانی بدون کلام جهان آفرین، مقدور نیست.
و امّا درباره تفسیر.
... عمر ما هم در همین رشته ها گذشت. ما غالب این علوم را هم سطحش را گفتیم و هم خارجش را. یعنی: چه فقهش، چه اصولش، چه عرفانش، فلسفه اش و کتابی نبود که برای ما قابل هضم نباشد.
اما این تفسیر و ما ادراک ما التفسیر! ... در بسیاری از مطالب من جرأت ورود ندارم، منتها آن (شاگرد) ها که در مسجد اعظم و غیر مسجد اعظم هستند، متوجه نیستند که چرا ما مسیر را برگرداندیم! می بینم قابل حل نیست! آنقدر دشوار و صعب و مستعصب است که ما در همان قدم اول می مانیم. این بنده خداها که در درس تفسیر هستند متوجه نیستند که چرا مسیر حرف را برگرداندیم. تفسیر کجا، فلسفه کجا؟ تفسیر کجا و فقه کجا؟ تفسیر کجا و اصول کجا؟ تفسیر کجا عرفان کجا؟ اینکه شما می خوانید که تفسیر نیست...
شما می بینید مرحوم نجاشی در شرح حال برخی از بزرگان می گوید: او خطبه فاطمه زهراء سلام الله علیها را تفسیر کرده است! (این در صفحه 161 نجاشی چاپ شده)... تفسیر چیز دیگر است، عرفان و فلسفه چیز دیگر است! وقتی به چهار تا اشکال نفس گیر مبتلا شدید، آن وقت می فهمید تفسیر یعنی چه؟ به هر تقدیر اگر کسی علم می خواهد، این رشته است؛ اگر عمل صالح می خواهد این رشته است؛ ملایی هم اگر می خواهد این رشته، چون در جای دیگر، بنا بر اندیشه خودشان سخن می گویند، ولی قرآن یک طناب آویخته است و نه انداخته.
شاید ده ها بار به عرض تان رسید، خدای سبحان که قرآن را نازل کرده است، نه آنجوری که باران را نازل کرد . باران را نازل کرده یعنی انداخت، قرآن را نازل کرد یعنی آویخت. یک طرف قرآن به دست خداست و طرف دیگر دست تو. این انزال را می گویند تجلی، آن انزال را می گویند تجافی.
در بیانات نورانی حضرت امیر که فرمود : «فتجلّى سبحانه لهم فی کتابه من غیر أن یکونوا رأوه بما أریهم من قدرته » این است . فرمود خدا قرآن را آویخت نه انداخت. اگر گفتند شما به حبل متین توسل کنید نه یعنی طنابی که گوشه ای انداخته شده. طنابی که انداخته شده مشکل خودش را حل نمی کند چه رسد به مشکل مستمسک . این طناب وقتی حبل متین است که به دست ناگسستنی ذات اقدس اله وصل باشد، لذا هر کس این طناب را گرفت محفوظ می ماند یک، جا برای ترقی باز است دو.
«اقرأ و ارق» این اقرأ و ارق معنی اش این است که این طناب تا بالا وصل است و چون این طناب تا بالا وصل است لذا انسان هم معصوم و مصون از سقوط است، و هم راه برای ترقی باز است.
بنابراین اون کتاب به سایر علوم ما بهای علمی می دهد، گذشته از اینکه انسان با متکلمی سخن می گوید که خود را با او قرین می دارد، حرف او را می شنود و در او اثر می گذارد و مانند آن. این طلیعه بحث ما بود.
[لزوم قداست حوزه و مشی عارفانه]
مرحوم محمد تقی مجلسی پدرِ مرحوم محمد باقر مجلسی است (رضوان الله تعالی علیهما)، ایشان در شرح «من لا یحضره الفقیه» ابن بابویه قمی می گوید؛ من بیش از صد هزار نفر را تربیت کردم، خوب مرجع تقلید بود، زعیم حوزه علمیه بود، امام جمعه و جماعت بود، مدرّس بود، مؤلف بود. البته صد هزار نفر آن روز تقریباً معادل یک میلیارد نفر امروز بود. فرمود من بیش از صد هزار نفر را هدایت کردم، اما یک نفر از آنها که خودم می خواستم هنوز پیدا نشد. اون یک نفر کیه؟ چرا مرحوم مجلسی اوّل در شرح «من لا یحضره الفقیه» این چنین حرفی را می زند؟ چرا به انتظار آن یک نفر است ؟ توی ماها ممکن است آن یک نفر ناپیدا شود. آن یک نفر همان است که وجود مبارک حضرت امیر در خطبه متقیان از آنها نام برد. مرحوم کلینی در جریان حدیث حارث بن مالک از آن نام برد. شما ببینید غالب ما که می خواهیم بگوییم: رشوه حرام است، زیر میزی حرام است، رانت خواری حرام است، یا آیه ای یا روایتی را نقل می کنیم فقیهانه، محدثانه، عابدانه و زاهدانه سخن می گوییم و حق هم این است و بیش از این از ما برنمی آید. اما آن که مرحوم مجلسیِ اول می خواست، عارفانه بود، نه زاهدانه و عابدانه. عارفانه همان است که وجود مبارک حضرت امیر در نهج البلاغه وقتی که آن شب، آن شخص حلوا را آورد، حضرت بینی اش را گرفت و گفتند که چقدر بد بوست؟این زیر لباست چیست؟ فرمود: ...شنئتها ... کسی که بوی لجن رشوه را حس نکند، او فقط فقیه و عابد و زاهد است و نه عارف. عارف آن است که بوی بد گناه را حس کند.
وجود مبارک رسول گرامی فرمود؛ «تعطّروا بالإستغفار لئلّا تفضحکم روائح الذّنوب» خودتان را با استغفار معطّر کنید و قتی می آیید ما در بینی مان را نگیریم بالاخره.
این راه رفتنی است. بهشت و جهنّم الآن موجود است. باطن گناه همان لجن و تعفن است. یک انسان وارسته همان طوری که جهنم را می بیند، با چشم ملکوتی جهنّم را می بیند، با شامه ملکوتی هم بوی لجن را می شنود.
اگر گفته شد: زمصرش بوی پیراهن شَنیدی، (نه شِنیدی). این شامه برای من هست، منتهی آن قله اش مال معصومین است و این دامنه و ذیلش مال شاگردان است.
مرحوم مجلسی اول بدنبال این چنین شاگردانی می گردد، مگر این لجن در قیامت ظاهر نمی شود؟ این نیشی که ما به یکدیگر می زنیم، مگر این تیغ نیست؟ مگر در قیامت بوته های خار پُر تیغی آنجا پرورش بدهند، بعد به جهنمی ها می خورانند ، یا همین بد گفتن ها و اهانت کردن هاو بد نوشتن ها، طعنه زدنها و نیش زدن ها به آن صورت در می آید.
اینکه فرمود: «لَیْسَ لَهُمْ طَعامٌ إِلاَّ مِنْ ضَریعٍ» ( غاشیه/6) یعنی این بوته واقعی. این طعامی که «لا یَأْکُلُهُ إِلاَّ الْخاطِؤُنَ» (حاقه/37) همین است. در سوره مبارکه جن فرمود به اینکه بالاخره جهنم وسایل سوخت و سوز دارد اما ما از جایی دیگر مثل جنگل هیزم که نمی آوریم، «وَ أَمَّا الْقاسِطُونَ فَکانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً » ( جن/ 15) همین ها هیزم اند. اون که اهل قصد است یعنی اهل جور است، هیزم است. هیزم را مستحضرید باید وقود یا آتشزنه یا آتشگیره می گیرانند و بعد که گیرانده شد و الو بلند شد و گر گرفت به آن چیزی که می خواهند می زنند ...هر سه را فرمود از خود انسان اند. «وَ أَمَّا الْقاسِطُونَ فَکانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً» یک . یک عده هم که « وقود النار» هستند «کَدَأْبِ ءَالِ فِرْعَوْنَ» ( آل عمران/ 11) . وقود: ما توقد به النار، حالا یا آتشزنه یا آتشگیره. «فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتی وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ » (بقره/24) این آتشزنه که ائمه کفر اند، وقود نار هستند کدأب آل فرعون اند، این وقود، این آتشزنه، این ماده انفجاری، وقتی به آن هیزم برخورد کرد گر گرفت. «إِذِ الْأَغْلَالُ فىِ أَعْنَاقِهِمْ وَ السَّلَاسِلُ یُسْحَبُونَ * فىِ الحَْمِیمِ ثُمَّ فىِ النَّارِ یُسْجَرُونَ»( غافر/ 71و72)
خدا رحمت کند سیدنا الاستاد حضرت امام (ره) را، ایشان سالی یکی دو بار موعظه میکردند. اولین بار محضر ایشان ما شنیدیم بعد این روایت را در مجامع روایی دیدیم. ایشان فرمودند در بعضی از نصوص دارد زبان عده ای در قیامت به قدری دراز است که یک عده روی این زبان ها راه میروند. بعد فرمود این زبان درازی به آبروی مردم همین است.

خوب اگر لیس لهم طعام الا من ضریع که لا یأکله الا الخاطئون، خب آدم باید مواظب اعمال خود باشد. این که مرحوم مجلسی اول فرمود من یک نفر این طور پیدا نکردم، این هست و یک واقعیتی است که گناه لجن است، بیت المال لجن است. دست زدن و دست دراز کردن تعفن دارد. وجود مبارک حضرت امیر می فرماید : شَنِئْتُهَا... این چیه آوردی؟! حلوا که لجن نیست. یک شامه علوی می خواهد که این بوی لجن را استشمام کند. فرمود: «شَنِئْتُهَا کَأَنَّمَا عُجِنَتْ بِرِیقِ حَیَّةٍ أَوْ قَیْئِهَا»
[لزوم استقلال حوزه]
حوزه برکتش در استقلال بود حدوثاً و همین حوزه بقائاً برکتش در استقلال است. او نظام را نتیجه خود می داند، باید این نظام را حفظ کند. حفظ این نظام، هم از راههای علمی است و هم از راههای عملی. هم نیازهای علمی نظام را، هم نیازهای عملی نظام را همه ما باید برآورده کنیم، چون محصول کار ماست. محصول کار حوزه است.
گوشه ای از حکومت صفویه با حوزه های علمیه هماهنگ بود، برگ زرینی در ایران پیدا شد؛الآن که به لطف الهی حکومت، حکومت حوزوی و شیعی است باید برکات فراوانی داشته باشد. شما قبل از صفویه را ببینید، بعد از صفویه را ببینید، علمای فراوانی که بعد از صفویه پیدا شدند به برکت همین است، منتها راهی را که اوحدی از علما رفتند، ما آن را هم فراموش نکنیم.
بنابراین حوزه به برکت استقلالش توانست نظام را بپروراند و به برکت استقلالش باید امروز هم نظام را حفظ کند. وقتی نظام را حفظ می کند که اولا نیازهای علمی نظام را تامین کند ،ثانیا آن قدر قداست داشته باشد که وقتی آمدند پیش او و پیشنهاد رشوه دادند و او گفت زیر میزی حرام است در این ها تحول ایجاد کند. در حوزه که از این موعظه ها کم نیست. آن ها وقتی می آیند حوزه و برمی گردند باید با دست پر برگردند. وقتی با دست پر برمی گردند که از صدر مشروح چیزی بشنوند.
مجتهدانه زندگی کنیم و آثارعلمی داشته باشیم.
مطلب دیگر اینکه شما بزرگواران که توفیق تدریس دارید و استادید، در برابر این نعمت مسئول هستید. خدای سبحان به هیچ کسی نعمتی نداد مگر اینکه از آن سؤال کرد. «ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعیمِ » (تکاثر/8) خیلی ها هستند از شاگردان شما که دو بار سه بار این کفایه رسائل و مکاسب را از شما می شنوند و به زحمت می فهمند. هم سن شما هم هستند. شما به لطف الهی به جایی رسیده اید که موفقانه تدریس می کنید و حوزه هم به تدریس شما در کمال رسمیت می بالد. ... مبادا شب همه فیلم ها و سریال ها را نگاه کنید و بگویید من چون دو دور مکاسب گفتم سه دور رسایل گفتم، آخر شب نگاه می کنم فردا می گویم؛ این اولین دوران خسارت و ضلالت است. اولین روز جهل انسان آن زمانی است که بگوید من فارغ التحصیل شدم!
چند سال قبل بود در مدرسه حضرت آیت الله العظمی گلپایگانی رضوان الله تعالی علیه، آن جا این داستان به عرض حضار رسید که برخی از طلبه های جوان، همین که یکی دو بار مکاسب گفتند یکی دو بار رسائل گفتند یکی دو بار کفایه گفتند هی به تعبیر پیشینیان این سینه رو وجب میکنند و می گویند : یک وجب سینه این همه علم؟! این نیست! تازه شما اول راه اید!
سه چهار حدیث است که آمده در بازار حوزه یکی " لا تنقض" است یکی "رفع ما لا یعلمون" است و مانند آن. آنقدر احادیث عمیق علمی که مربوط به فلسفه و کلام و عرفان هست در این روایات ، مخصوصا در جلد اول اصول کافی، در توحید صدوق، در نهج البلاغه که هنوز خاک می خورد.
اگر مرحوم آخوند با آن هوشش وارد مسائل عقلی می شد، جبر و تفویض را که خیلی ها حل کردند، ایشان در قدم اول نمی گفت: قلم بدینجا رسید و سر بشکست! این را در مسئله لوح و قلم می شود گفت، در مسئله قضا و قدر می شود گفت، در بداء می شود گفت، علم ازلی می شود گفت، عالم اذ لا معلوم می شود گفت.... در این جاها حرفی ندارد تا می گوید قلم به اینجا رسید سر بشکست. این برای این است که همین پنج شش حدیث را دید.
حداکثر ما خیلی بخواهیم احتیاط کنیم فقط ده درصد روایات، قرآن که هیچ! ده درصد روایات در حوزه آمده است، نود درصد دیگر خاک می خورد.
این گوی و این میدان! شما بیایید مجلس حدیث امام رضا سلام الله علیه با عمران صابی را بحث کنید... آن علم ازلی؛ عالم اذ لا معلوم، علم ، کشف است، معلوم معدوم است! کشف معدوم یعنی چی؟ خیلی از مسائل، سوالش پیش نمی آید چه رسد به جواب!
بنا بر این آن نود درصدی از نصوص که دارد خاک می خورد آنها هم باید مطرح شود. نصوص که عرضه شد قرآن عرضه میشود. چون اینها شارح قرآن هستند، مرتب به قرآن ارجاع میدهند، مبین قرآن هستند. بعد فرمودند شما وارثان انبیا هستید. در آن مجلس به عرض رسید در ارث مادی، تا مورث نمیرد چیزی به وارث نمیرسد و عرض شد در ارث معنوی تا وارث نمیرد چیزی به او نمی دهند. فرق ارث معنوی و مادی همین است. می گوید: قلم بر خویشتن نه و ببین! آن وقت ببین امام صادق چی به شما می گوید. من و ما را بگذ ار کنار دنبال این القاب نگرد.
شما ببینید سر این که زمخشری کتابش مانده و لو اینکه معتزلی است و از آنها یک مقدار فاصله دارد و به ما نزدیک است ولی از ما هم خیلی فاصله دارد لکن یک اخلاصکی داشت! که همین اخلاصک باعث ماندن کتابش شده. ایشان می گوید مجاور حرم ملکوتی خدا بودم این کتاب را نوشتم در دو سال و اندی. برای این که احترام بگذارد به نظر بزرگان آن عصر، نسخه ای از کشاف را در همان حرم گذاشت. چون علما از هر طرف به زیارت بیت می آمدند و به آنها هم اعلام شد این کتاب را ببینید و اشکالی دارد بگویید. این کتاب با این جلال و شکوه ماند. بعد هم شهرت تقریبا منطقه ای پیدا کرد. وارد محلی شد، شهر مجاور فهمیدند که زمخشری آمده از او دعوت کردند که به شهر آنها بیاید و گفتند ایها العلامه! نزول اجلال کنید به شهر ما. ایشان آن طور که یاقوت حلبی نقل می کند در جواب نامه نوشت: اینکه شما نوشته اید علامه مثل این میماند که شما پشت این گونی ( آن زمان پشت گونی رنگ می کردند و می نوشتند) علامت زده باشید.[یعنی از سر تواضع، عنوان علامه را با یک علامت برابر می داند] خب اینگونه افراد اگر اهل ولایت بودند وقتی هوس کُشی کردند میشوند وارث. در ارث مادی تا مورث نمیرد چیزی به وارث نمیرسد و در ارث معنوی تا وارث نمیرد چیزی به او نمیدهند. موتوا قبل ان تموتوا.
شما ببینید جناب ابن ادریس، این بزرگوار در سرائر خیلی کامیاب و موفق بود. در مقدمه از بعضی از بزرگان نقل می کند که به فرزندانشان نصیحت می کردند که اگر از خانه بیرون رفتید و خواستید در جایی بشینی، فقط در کنار مغازه وراقان یا زرادان بشینید. بازار زردان، زره بافی بود، شمشیر سازی بود و بازار وراقان، نسخه نویسی بود کتاب فروشی بود؛ بالاخره انسان یا شجاعانه مملکت را اداره می کند و یا عالمانه و فقیهانه. این وصیتی رسمی بود که به فرزندانشان می کردند: می گفتند وقت را یا در شجاعت و یا در فقاهت صرف کنید. باز نقل می کند که می گفتند: ما چه در خواب قیلوله و چه در خواب بیتوته با کتاب بودیم . این حرف لطیف هم از ابن ادریس است که نقل می کند : نه قِدم، دلیل صحت حرف است نه حدوث، دلیل ناپختگی سخن گوینده. ما تا حق را نشناسیم صحت و سقم و صدق و کذب آن برای ما روشن نیست.
غرض اینکه شما که خداوند، استعدادی بیش از بقیه به شما داده است، یک رسالتی هم دارید. می شود کسی بین چهل و شصت باشد و چهارتا رساله عمیق علمی ننویسد؟ نه مقاله علمی. رساله مثل رساله شیخ انصاری! رساله ای که نراقی نوشته ؛ اگر ننویسد عمرش را هدر داده.
ده بار یا پنج بار رسائل گفتن از جیب خوردن است. آدم می گوید من دوبار رسائل گفتم؟! سه بار کفایه گفتم؟! خب بار دوم و سوم چه؟ اگر کسی بار اول کتاب رو گفت یعنی فهمید. بار دوم مسؤول است.
وقت را جای دیگر صرف می کند و آخر شب هم چند سطری مطالعه می کند بعد تحویل می دهد درحالی که این استعداد و این فیض الهی با مسئولیت همراه است. آن هایی که نعمتی دارند در برابر این نعمت مسئولند. انسان اگر روزی یک صفحه مطلب علمی بنویسد سالی یک کتاب سیصد صفحه ای نوشته است. یک طلبه فاضلی می شود عمرش به پنجاه برسد چند تا کتاب و مقاله ننویسد؟ شما ببینید غالب نوشته های بزرگان در سن چهل تا شصت بوده است. از شصت که انسان عبور کند بعد از آن دیگر غرامت است یا بیمار است یا باید استراحت کند. خدا به آدم استعداد داده سن به چهل سال رسیده این چیزی ندارد که قابل خواندن باشد!
این که نجارها مداد را روی گوش می گذاشتند از بیان نورانی پیامبر است. ابن اثیر نقل می کند کسی خدمت رسول گرامی علیه و علی آله آلاف التحیه و الثنا آمد چیزی نوشت خواست قلم را زمین بگذارد فرمود: «ضَعِ الْقَلَمَ عَلَى أُذُنِک» ، قلم را زمین نگذار. از آن به بعد این رسم شد.
این که به حضرت عرض می کردند مجلس شما بسیار سودمند است وقتی از مجلس بیرون رفتیم آن طراوت را نداریم، فرمود: چرا...؟ استعن بیمینک! از دستت کمک بگیر. مگر می شود کسی اهل علم باشد نوشته علمی نداشته باشد؟
بنا بر این ما هم باید این مثلث را رعایت کنیم: یک، استقلال حوزه. دو، حفظ نظام که از برکات حوزه بوده حدوثا و بقائا. سه، مجتهدانه زندگی کنیم و آثارعلمی داشته باشیم. چون به ما گفتند «فَإِنْ مِتَّ فَوَرِّثْ کُتُبَکَ بَنِیک» این سفارش امام صادق است. فرمود طرزی زندگی کن که وقتی مردی فرزندانت چهارتا کتاب خطی از تو داشته باشند. این سفارش امام صادق است. نه کتاب دیگری را ذخیره کنید و به ارث بگذارید فورث کتبک نه کتاب غیرک!
شما یک کتاب علمی بنویس قبل از اینکه در داخل منتشر بشود، بیرون یعنی خارج از این مرز می خرند. اگر آنها یک مقداری پیشرفت کردند سرش همین است. ضریب هوش بخشی از کسانی که غرب ما زندگی می کنند کم نیست. منتهی الان واردات ما در اثر غرب گرایی ما بیش تر از صادرات ماست. همانطور که متاسفانه در کالای مادی این طور است . اینها باید صادرات بشود.
مرحوم صدر المتألهین در جلد اول اسفار سخنی از شیخ اشراق نقل می کند که بعد از اینکه ایشان مبانی سست متکلمان را نفی کرده که بین وجود و عدم، واسطه است و ممکن است شیئی، نه موجود باشد نه معدوم! و کذا و کذا، شیخ اشراق می گوید: سر رواج این حرف های سست این است که برخی علاقه به فلسفه داشتند یک، خیال می کردند معدن فلسفه، یونان است دو، خیال می کردند هر اسمی که یونانی است فلسفه است سه، هر مؤلفی که نامش یونانی است فیلسوف است چهار. این حرفها را ترجمه کردند و این حرفهای سست در بین متکلمین رواج پیدا کرده است! الان هم همینطور است. مگر هر غربی و هر دانشمند غربی فیلسوف است؟ حتی حرف کانت هم که به او خیلی میبالند کاملا مردود است...
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد!
اگر (حوزه) مستقل باشد در بخش های گوناگون، صادرات می شود. ما هم گاهی اشکال می کنیم که چرا صادرات ما بیش از واردات ماست؟ خوب بیشتر از این و بد تر از این ، اشکال به خود ما وارد است. کتاب هایی که از این منطقه ترجمه می شود به شرق و غرب بیشتر است یا کتاب هایی که از آنجا میآید؟
الان حوزه آن مغز متفکر جهان تشیع است. بعد اشکال بکنید به مسئولین که چرا واردات ما بیش از واردات ماست؟! خوب این اشکال بر خود ما وارد است.
ما اعلامیه حقوق بشر را به آتش می کشیم!
Kingdom of Heaven

دیداراین هفته هم در آخرین روز ماه مبارک برگزار شد اما اینبار خیلی متفاوت با دیدارهای دیگه. تو جمع این هفته به پیشنهاد یکی از دوستان یه فیلم دیدیم. بعد از افطار ، فیلم Kingdom of Heaven مورد بررسی قرار گرفت!. و برامون یه برنامه 2-3 ساعته گرم و پرگفتگو رو در مورد داستان فیلم و مسائل حاشیه ایش به همراه آورد از جنگ هشت ساله تا ربودن چهار دیپلمات ایرانی در بیروت توست فالانژ ها و اینکه هراتفاقی که در آخر الزمان می افتد اورشلیم در ان نقش بسیار مهمی دارد و این همه جنگ و خونریزی در این منطقه بدون پیش زمینه مذهبی قبلی نیست .
این فیلم ساخته "ریدلی اسكات" كارگردان هفتاد ساله است. این اثر تاریخی/ حماسی روایتی از وقایع جنگ های صلیبی در قرن دوازدهم میباشد. این فیلم مربوط به شهر "اورشلیم"(بیت المقدس) میشود ، كه بخاطر آن بین مسلمانان و مسیحیان جنگ درگرفته. فیلم مملو از صحنه های نگون بختی آن دوران است. این فیلم از نگاهی دیگر روایتی است از "بالدوین چهارم" ، کسی که برای حفظ صلح میان مسلمانان و مسیحیان از هر راهی وارد می شود. او و "صلاح الدین" ؛ سلحشوران با تجربه ای هستند که لزوم همزیستی مسالمت آمیز را دریافته اند و آن گاه که جنگی ناگزیر پیش آید ، باز به اصول انسانی خود در برخورد با جنگجویان و اسرا وفادار می مانند.
مهمترین حرفایی که کار گردان از دهان بازیگران میزد یکی در آخر فیلمه که یکی از فرماندهان مسیحی میگوید که من تا حالا فکر میکردم ما داریم برای خدا میجنگیم ولی الان میبینم که برای سرزمین میجنگیدیم
جای دیگه وقتی که قهرمان مرد فیلم درخواست شاهزاده رو برای ازدواج و قتل شوهرش رد میکنه ، شاهزاده میگه که یک روزی میاد که آرزو میکنی کاش یک کار شیطانی میکردی تا بعد بتونی خوبی های زیاد انجام بدی. و البته این کار قهرمان مرد باعث میشه که شوهر شاهزاده شاه بشه و یک جنگ وحشتناک راه بندازه .
در جایی قهرمان اصلی از صلاح الدین میپرسه که اورشلیم به چه چیزی می ارزه و جواب میگیره هیچ و همه چی
در جای دیگه یک آدم خشکه مذهبی مسلمون رو کنار صلاح الدین نشون میده که همین طور اون رو برای جنگ تحریک میکنه
و در کل فیلم یک جوری پادشاهان رو تقریبا آدمای خوبی نشون میده و روحانیون رو چه مسیحی که خنگ و تحقیر شده و چه مسلمون که متحجر و خشکه مقدس به تصویر میکشه و یه جوری داره زیر آب دین رو به طور کلی میزنه.
و اینک موضع رسمی انجمن !
اسم و موضوع فیلم هر بیننده ای را در ابتدا به پیشداوری در مورد هدف اصلی فیلم وا میدارد حال آنکه بر خلاف نامش تبلیغی برای مسیحیت یا اسلام درآن دیده نمی شود. اما نکته همین جاست. آیا این فیلم بدون هدف خاص و تنها جهت روایت داستانی تاریخی ساخته شده و یا هدف دیگری در پس آن است. این مسئله ای بود که توجه دوستان را شدیدا به خود جلب کرد. اما پاسخ !
از دید یکی از دوستان هدف این فیلم ، دین به عنوان معنایی واحد بوده. به عبارت دیگر پیام فیلم ساز نه در مذمت اسلام است و نه مسیحیت بلکه نکوهش دین در حالت کلی است. عاملی که همواره در تاریخ باعث جنگهای خانمان بر انداز و ویرانگر شده و تبعات آن از کشتارانسانهای بیگناه گرفته تا فقر و بیماری و عقب ماندگی چگونه میتواند راهنمای سعادت بشری باشد.
بی تردید دین ابزاری نیرومند وشاید قویترین ابزار برای حرکت های عظیم انسانی بوده و هست. همچنین مصارف غیر انسانی آن که در گوشه و کنارتاریخ به وفور به چشم می خورد بر کسی پوشیده نسیت. اما آیا هدف اصلی دین این بوده ؟!
مسئله ای که همواره در تار و پود این گونه آثار به چشم میخورد.
اللّهُمَّ أَهْلَ الْکِبْریاءِ وَالْعَظَمةِ وَ أهْلَ الجُودِ وَالجَبَرُوتِ وَ أهْلَ العَفْو وَالرَّحْمَةِ وَ أهْلَ التَقّوىٰ وَالمَغْفِرَة

نماز عید رو هم به امامت حاج آقا .......بر گزار کردیم خدا حفظشون کنه خیلی تمرین کرده بودن !

امام خمینی (ره):
سند : صحیفه امام ج2 ص 200
جهاد با نفس
امیرالمؤ منین علیه السلام فرموده است :
دانشمندان و عالمان چنین بودند كه هر گاه براى یكدیگر نامه مى نوشتند سه جمله مى نوشتند كه چهارمى نداشت (و سخنانشان از این سه جمله تجاوز نمى كرد): 1 - كسى كه همت و تلاشش در امر آخرتش باشد خداوند دنیاى او را كفایت مى كند. 2 - كسى كه درون خویش را اصلاح كند خداوند ظاهرش را ا...صلاح خواهد كرد. 3 - كسى كه بین خود و خدایش را اصلاح كند خداوند بین او و مردم را اصلاح خواهد نمود.
تبلیغات